همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند


دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."

ادامه نوشته

موفقیت و سقراط

موفقیت و سقراط
مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.

مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما ....

ادامه نوشته

آلبرت انیشتن گلچین بهترین داستانهای کوتاه و آموزنده (مجموعه 17 )

آیا شیطان وجود دارد....؟
آیا شیطان وجود دارد؟

و آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

ادامه نوشته

داستان هاي كوتاه و زيباي انگليسي با ترجمه فارسي براي آموزش زبان انگليسي  

There once was a little boy who had a bad temper. His father gave him a bag of nails and told him that every time he lost his temper, he must hammer a nail into the back of the fence.

The first day, the boy had driven 37 nails into the fence. Over the next few weeks, as he learned to control his anger, the number of nails hammered daily gradually dwindled down.

He discovered it was easier to hold his temper than to drive those nails into the fence.

Finally the day came when the boy didn’t lose his temper at all. He told his father about it and the father suggested that the boy now pull out one nail for each day that he was able to hold his temper. The days passed and the boy was finally able to tell his father that all the nails were gone.

ادامه نوشته

داستان هاي كوتاه و زيباي انگليسي با ترجمه فارسي براي آموزش زبان انگليسي  

There once was a little boy who had a bad temper. His father gave him a bag of nails and told him that every time he lost his temper, he must hammer a nail into the back of the fence.

The first day, the boy had driven 37 nails into the fence. Over the next few weeks, as he learned to control his anger, the number of nails hammered daily gradually dwindled down.

He discovered it was easier to hold his temper than to drive those nails into the fence.

Finally the day came when the boy didn’t lose his temper at all. He told his father about it and the father suggested that the boy now pull out one nail for each day that he was able to hold his temper. The days passed and the boy was finally able to tell his father that all the nails were gone.

The father took his son by the hand and led him to the fence. He said, “You have done well, my son, but look at the holes in the fence. The fence will never be the same. When you say things in anger, they leave a scar just like this one.

You can put a knife in a man and draw it out. It won’t matter how many times you say I’m sorry the wound is still there. A verbal wound is as bad as a physical one.”

زمانی ،پسربچه ای بود که رفتار بدی داشت.پدرش به او کیفی پر از میخ داد و گفت هرگاه رفتار بدی انجام داد،باید میخی را به دیوار فروکند.

ادامه نوشته

جدول لیگ برتر

پخمه" اثر عزیز نسین

 
[تصویر: 12826267487469979402.jpg]
کتابی که مشاهده می فرمایید یکی دیگر از شاهکارهای نویسندگان تورک زبان ادبیات دنیا به شمار می آید.کتاب مذکور کتاب "پخمه" اثر عزیز نسین طنز نویس شهیر ترکیه ای هست. نسین یکی از معدود نویسندگان تورک زبانی است که توانست با زبان طنز به موشکافی و انتقاد از باورهای نادرست جامعه بپردازد و در این راه نیز مشکلات زیادی را تحمل کرد و چندین سال روانه ی زندان شد و یک بار نیز از سوقصدی مهلک جان سالم به در برد.

پخمه را شاید بتوان ماندگارترین اثر عزیز نسین نامید حداقل برای ما ایرانیان و جوانانی که در این برهه ی زمانی زندگی می کنیم شاید این گونه باشد. "پخمه" داستان مردی است که در جامعه ای فاسد قصد دارد تا به طریق درست و سالم ارتزاق کند ولی در این راه همواره با شکست مواجه می شود و نهایتا به جرم گناه ناکرده روانه ی زندان می شود.
ادامه نوشته

بیوگرافی احمد محمود | نویسنده

 

بیوگرافی احمد محمود | نویسنده


احمد اعطا با نام ادبی احمد محمود (۴ دی ۱۳۱۰اهواز - ۱۲ مهر ۱۳۸۱تهران) نويسندهٔ معاصر ايرانی بود. او را پیرو مکتب رئالیسم اجتماعی میدانند. معروفترين رمان او همسايهها ، در زمرهي آثار برجستهي ادبيات معاصر ايران شمرده ميشود.
او در۴ دی ۱۳۱۰ اهواز از پدر و مادر دزفولی الاصل به دنیا آمد. به همین دلیل هم او بیشتر خود را دزفولی می دانست. بعضی از کتاب هایش چون همسايهها و مدار صفر درجه بعضاً لغات و جملاتی به گویش دزفولی آمده است.
نخستين داستان خود را در 1333 نوشت و با نام صب ميشه در مجله اميد ايران چاپ کرد. نام احمد محمود را هم پس از اولين داستانش که با نام احمد احمد چاپ شده بود، به اصرار تحريريه اميد ايران انتخاب کرد.

خودش می نويسد « اگرچه در مشاغلی که لازمه تامين هزينه زندگی بود ناپايدار بودم، ولی در انديشيدن به نوشتن پايدار و حتی سمج ».

همين سماجت بود که او را واداشت تا نخستين مجموعه داستان خود را که مول نام داشت، در 1336 چاپ کند.

از اين زمان احمد محمود به نويسنده داستان های کوتاه شهرت يافت و تا سال 1353 که نخستين رمان خود همسايه ها را چاپ کرد صرفا داستان کوتاه نوشت. دريا هنوز آرام است سال 1339 ، بيهودگی سال 1341، زائری زير باران سال 1346، پسرک بومی و غريبه ها سال 1350 نام مجموعه داستان هايی است که او پيش از نخستين رمانش منتشر کرده بود.

او روز جمعه، دوازدهم مهر ماه سال 1381، بهدنبال يک دورۀ بيماري سخت ريوي، در بيمارستان مهراد، در تهران درگذشت.
مجموعه داستانها

* مول (۱۳۳۸)
* دریا هنوز آرام است (۱۳۳۹)
* بیهودگی (۱۳۴۰)
* زائری زیر باران (۱۳۴۷)
* از دلتگی (۱۳۴۸)
* پسرک بومی (۱۳۵۰)
* غریبه ها (۱۳۵۲)
* ديدار (۱۳۶۸)
* قصه آشنا (۱۳۷۰)
* از مسافر تا تبخال (۱۳۷۱)

رمانها

* همسايهها (۱۳۵۳)
* داستان یک شهر (۱۳۶۰)
* زمین سوخته (۱۳۶۱)
* مدار صفر درجه (۱۳۷۲)
* آدم زنده (۱۳۷۶)
* درخت انجیر معابد (۱۳۷۹)، برندهٔ دورهٔ اول جایزهٔ هوشنگ گلشیری به عنوان بهترین رمان

سید مهدی موسوی:

سید مهدی موسوی:

پاندا

مثل پاندای احمقی بودن
به خیال درخت چسبیدن
ترسِ از فرق خواب و بیداری
مثل مرده به تخت چسبیدن
خسته در انتظار هیچ جواب
به سوالات سخت چسبیدن
خستگیِ لباس از تن‌ها
به تنِ بند رخت چسبیدن!

راه رفتن میان آدم‌ها
گم شدن توی کوچه‌ی بن‌بست!
تکیه دادن به سینه‌ی دیوار!
بغض از دست دادنِ «از دست»
از نخی پاره گم شدن در باد
شورشِ چند بادبادک مست
شستن و پهن کردن یک عشق
بر طنابی که در تو پاره شده‌ست

لَخت، باران عصر را رفتن
تا دویدن به وقتِ دیدنِ ایست!
بغلت رفتن از هزاران ترس
گریه کردن! که خانه‌ات ابری‌ست
پرش از ارتفاع یک کابوس
به صدایت:
«بخواب! چیزی نیست...»
خواندن یک ترانه‌ی غمگین
تک نوازی مرد ساکسیفونیست

ادامه نوشته

تحقیق در مورد رقص و تاریخچه ی رقص

مقدمه

 

زمانی کریستین بوبن(ادیب فرانسوی۱۹۵۱ ..) گفته بود « ما وقتی چیزی را خوب می بینیم , که آن را از دست داده باشیم ». سخن ساده ولی بسیار عمیق است. به قول مولانا « دل نیابی جز که در دل بردگی » هنگامی آدمی متوجه می شود که دلی داشته است، که دلش را برده باشند. تا زمانی که فرهنگی با ماست، غبار عادت مانع از دیدن می شود. شیشه های کبودی که به تعبیر مولانا ، هستی را تیره و تار می کند و چه بسا باعث کژ فهمی گردد. انسان معاصر که گرفتار انواع بمباردمانهای تولید و مصرف است، چیزی را در این بین گمشده می یابد. چیزی که با همه ی تنوع در خوراک و پوشاک ، غیبت خود را خیلی شفاف می نماید. اینکه آن چیز چیست ، متکثر و فردی است و به تناسب افراد و موقعیتهای اجتماعی تفاوت پیدا می کند.

باری، سخن در مورد فرهنگ است . قطعا یکی از معانی فرهنگ، آثار ادبی، فرهنگی وهنری یک جامعه است. و در کنار آثار برجسته ادبی ، فرهنگ و ادبیاتی وجود دارد که آن را ادبیات عامه می نامند. در یک تعریف کلی ، فرهنگ، ادبیات عامه به مجموعه باورها، اعتقادات، آیین ها، رسم و رسوم، ضرب المثل، ترانه های یک قوم و یک منطقه گفته می شود. ترانه ها و آوازها نیز از اضلاع ضروری این فرهنگ است. در کنار آواها و ترانه ها ، که در مراسم عروسی بر لبهای مردم مترنم است، رقص و شادی نیز حضور دارد
ادامه نوشته

تاریخچه ی رقص در ایران

بازی ها و رقص ها با هر نام و عنوانی که زیر پوشش آن حضور خود را در فرهنگ اقوام ایرانی تداوم بخشیده اند از منظر تاریخ موسیقی و نمایش، دارای اهمیت فراوانی هستند.

چه بسا از آنها با حفظ برخی صورت ها و اشکالی که به حرکات نمایشی انبوه و ریتمیک تعلق دارند، تحت نام پایکوبی، رقص، بازی، ذکر، تواجد و سماع، بخش قابل توجهی از داشته های ما در زمینه فوق محسوب می شوند. اساسا واژه رقص عنوانی است که پس از اسلام جهت این سازه به کار رفته است. در متون و منابع ادبی ایرانی و همچنین در گروه زبان های شفاهی مردم نواحی ایران، واژگانی چون بازی، وازی، وازیک و واژیک با ابعاد و جنبه های عام تر از رقص، حوزه ای نسبتا وسیع از آیینی توسعه یافته را شامل می شده اند؛
ادامه نوشته

داستان کوتاه مداد باش

داستان کوتاه مداد باش

hand with pencil 150x150 داستان کوتاه مداد باش

داستان کوتاه مداد باش

پسرک از پدر بزرگش پرسید :

- پدر بزرگ درباره چه می نویسی ؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم ، اما مهمتر از آنچه می نویسم ، مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی ، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

ادامه نوشته

داستان کوتاه بچه بودیم

داستان کوتاه بچه بودیم

2khtarejo0li 150x150 داستان کوتاه بچه بودیم

داستان کوتاه بچه بودیم

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
سکوتی را که یک نفر بفهمد
بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد
دنیا را ببین…

ادامه نوشته

داستان کوتاه 57 سنت

IMG 0031 1 150x150 داستان کوتاه 57 سنت

داستان کوتاه 57 سنت

یک روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود ؛ دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود .
همونطور که از جلوی کشیش رد شد ، با گریه و هق هق گفت : ” من نمیتونم به کانون شادی بیام ! “

کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره ، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد . دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد .

ادامه نوشته

داستان کوتاه شبی با مادر

grandmother Optimized2 150x150 داستان کوتاه شبی با مادر

داستان کوتاه شبی با مادر

پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم . زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد . آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم . آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم .
مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده ؟

ادامه نوشته

داستان کوتاه بیسکوییتهای سوخته

داستان کوتاه بیسکوییتهای سوخته

07 150x99 داستان کوتاه بیسکوییتهای سوخته

داستان کوتاه بیسکوییتهای سوخته

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت.ی

ادامه نوشته

داستان کوتاه الو …خدا؟

3192276 Optimized 150x150 داستان کوتاه الو ...

داستان کوتاه الو ...

الو … الو … سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد ! مثل صدای یه فرشته …

- بله با کی کار داری کوچولو ؟
- خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم ، قول داده امشب جوابمو بده
- بگو من میشنوم

ادامه نوشته

داستان کوتاه سنگ سیاه

داستان کوتاه سنگ سیاه

bwstones 150x84 داستان کوتاه سنگ سیاه

داستان کوتاه سنگ سیاه

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از
یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی
پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک
معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و
دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه
حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه
سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با
چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون

ادامه نوشته

داستان کوتاه با خدا غذا خوردم

داستان کوتاه با خدا غذا خوردم

boy grandpa 150x150 داستان کوتاه با خدا غذا خوردم

داستان کوتاه با خدا غذا خوردم

پسرکي بود که ميخواست خدا را ملاقات کند، او ميدانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه کرد و بي آنکه به کسي چيزي بگويد، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏تر به يک پارک رسيد، پيرمردي را ديد که در حال دانه دادن به پرندگان بود. پيش او رفت و روي نيمکت نشست. پيرمرد گرسنه به نظر ميرسيد، پسرک  هم احساس گرسنگي ميکرد. پسر چمدانش را باز کرد و يک ساندويچ و يک نوشابه به پيرمرد تعارف کرد.

ادامه نوشته

داستان کوتاه داره یادم میره     زیبا ترین داستان کوتاه دنیا  زیبا ترین داستان کوتاه دنیا

داستان کوتاه داره یادم میره

  زیبا ترین داستان کوتاه دنیا

61191580.richard avedon 04 150x150 داستان کوتاه داره یادم میره

داستان کوتاه داره یادم میره

مدت زیادی از تولد برادر ساكی كوچولو نگذشته بود . ساكی مدام اصرار می كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند ساكی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی كند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود كه جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار ساكی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت كنند .
ساكی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش می توانستند مخفیانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكی كوچولو را دیدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی كوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

آن میلمن

داستان کوتاه زیبا ولی …

beau 150x150 داستان کوتاه زیبا ولی ...

داستان کوتاه زیبا ولی ...

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***

ادامه نوشته

داستان کوتاه سرباز

داستان کوتاه سرباز

853544 FB 150x150 داستان کوتاه سرباز

داستان کوتاه سرباز

داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت

” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه

پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش

پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه

“متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه

“نه، می خوام که با ما زندگی کنه

ادامه نوشته

داستان کوتاه زندگی

life Optimized 150x150 داستان کوتاه زندگی

داستان کوتاه زندگی

استادی قبل از شروع کلاس فلسفه اش در حالی که وسایلی را به همراه داشت در کلاس حاضر شد. وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلامی شیشه خالی سس مایونزی را برداشت و با توپ های گلف شروع کرد به پر کردن آن.

سپس از دانشجویان پرسید که آیا شیشه پر شده است؟ آنها تایید کردند. در همین حال استاد سنگریزه هایی را از پاکتی برداشت و در شیشه ریخت و به آرامی شیشه را تکان داد.
سنگریزه ها با تکان استاد وارد فضاهای خالی بین توپ های گلف شدند و استاد مجددا پرسید که آیا شیشه پر شده است یا نه؟ دانشجویان پذیرفتند که شیشه پر شده است.

ادامه نوشته

داستان کوتاه ابراز عشق

داستان کوتاه ابراز عشق


Untitled Optimized 150x150 داستان کوتاه ابراز عشق

داستان کوتاه ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین  را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت  بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه  خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی  را تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دوزیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .

ادامه نوشته

داستان کوتاه دوستی

داستان کوتاه دوستی


friendship2 150x150 داستان کوتاه دوستی

داستان کوتاه دوستی

دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»

ادامه نوشته

داستان کوتاه طناب

داستان کوتاه طناب


ice climbing T1207 Optimized 150x150 داستان کوتاه طناب

داستان کوتاه طناب

داستان درباره كوهنوردي ست كه مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود.
او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد.
سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد .

ادامه نوشته

داستان کوتاه وزن دعا

داستان کوتاه وزن دعا


pict1 Optimized 150x150 داستان کوتاه وزن دعا

داستان کوتاه وزن دعا

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند

زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم

جان گفت نسیه نمی دهد

ادامه نوشته

داستان کوتاه مکالمه با خدا

me god 150x150 داستان کوتاه مکالمه با خدا

داستان کوتاه مکالمه با خدا

این مطلب اولین بار در سال 2001 توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت 4 روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند. این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد .

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
خدا پاسخ داد …

ادامه نوشته

داستان کوتاه یبا و خواندنی

 

امروز با همسرم به کوهپيمايي در دارآباد رفتيم.


نيمه هاي راه گروهي زن و مرد با سن هاي کم و زياد نشسته بودند.

مردي با موهاي سپيد و صدايي بسيار زيبا، داشت ترانه ميخواند و بقيه هم با او دم گرفته بودند.

آنقدر جو گيرنده اي بود که ماهم نشستيم و با خواننده دم گرفتيم.

وقتي ترانه شادتر شد، جواني خوش تيپ بلند شد و شروع کرد به رقصيدن.

خواستم فيلمي بگيرم، فکر کردم شايد دوست نداشته باشند.

ادامه نوشته

داستان کوتاه انسان وشیطان

2wqhpjb Optimized 150x150 داستان کوتاه انسان وشیطان

داستان کوتاه انسان وشیطان

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و

در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش

را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

ادامه نوشته