داستان کوتاه زن ها فرشته اند

Angry woman from above1 Optimized 150x150 داستان کوتاه زن ها فرشته اند

داستان کوتاه زن ها فرشته اند

حدود چند ماه قبل CIA  شروع به گزینش فرد مناسبی برای انجام کارهای تروریستی کرد. این کار بسیار محرمانه و در عین حال مشکل بود؛ به طوریکه تستهای بیشماری از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتی قبل از آنکه تصمیم به شرکت کردن در دوره ها بگیرند، چک شد.

پس از بررسی موقعیت خانوادگی و آموزش ها و تستهای لازم، دو مرد و یک زن ازمیان تمام شرکت کنندگان مناسب این کار تشخیص داده شدند. در روز تست نهایی تنها یک نفر از میان آنها برای این پست انتخاب می گردید. در روز مقرر، مامور CIA یکی از شرکت کنندگان را به دری بزرگ نزدیک کرد و در حالیکه اسلحه ای را به او می   داد گفت :

ادامه نوشته

داستان کوتاه زلال باش

old man on rocker Optimized 150x150 داستان کوتاه زلال باش

داستان کوتاه زلال باش

پرسیدم … ،

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

با کمی مکث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ادامه نوشته

داستان کوتاه اعتماد به خدا

Hopeless by skeletal insanity02 150x150 داستان کوتاه اعتماد به خدا

داستان کوتاه اعتماد به خدا

تنها بازمانده ی یک کشتی شکسته به جزیره ی کوچک خالی از سکنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند کسی نمی آمد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارا یی های اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود’ به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان میرود. متاَسفانه بدترین اتفاق مممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

ادامه نوشته

داستان کوتاه نجس ترین چیز

smell bad holding nose 150x150 داستان کوتاه نجس ترین چیز

داستان کوتاه نجس ترین چیز

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.

ادامه نوشته

داستان کوتاه درسی از گاندی

gandhi 150x150 داستان کوتاه درسی از گاندی

داستان کوتاه درسی از گاندی

از نظر گاندی این هفت مورد بدون هفت مورد دیگر خطرناکند:

ثروت، بدون زحمت – لذت، بدون وجدان – دانش، بدون شخصیت

تجارت، بدون اخلاق – علم، بدون انسانیت – عبادت، بدون ایثار

سیاست، بدون شرافت

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه‌اش داد. اعتقاد بر این است که وی این موارد را در جست و جوی خود برای یافتن ریشه‌های خشونت شناسایی کرد. در نظر گرفتن این موارد، بهترین راه جلوگیری از بروز خشونت در یک فرد و یا جامعه است.

داستان یک جدایی

husband and wife 150x147 داستان یک جدایی
داستان یک جدایی

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

ادامه نوشته

داستان کوتاه خرید معجزه

 

sweetgirl Optimized 150x127 داستان کوتاه خرید معجزه

داستان کوتاه خرید معجزه

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

ادامه نوشته

داستان کوتاه خر من از کره گی دم نداشت.شعر طنز

stone lynn m domestic donkey wisconsin usa 112x150 داستان کوتاه خر من از کره گی دم نداشت
داستان کوتاه خر من از کره گی دم نداشت

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از
بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را ( برای
کمک کردن ) دست در دُم خر زده، قُوَت
کرد( زور زد). دُم از جای کنده آمد. فغان از
صاحب خر برخاست که : تاوان بده!

مرد به قصد فرار به کوچه‌ای دوید، بن بست
یافت. خود را به خانه‌ای درافگند. زنی
آنجا کنار حوض خانه چیزی می‌شست و بار
حمل داشت (حامله بود). از آن هیاهو و آواز
در بترسید، بار بگذاشت (سِقط کرد). خانه
خدا (صاحبِ خانه) نیز با صاحب خر هم آواز
شد.

ادامه نوشته

داستان کوتاه عزیزم شام چی داریم؟

sant pere07 150x99 داستان کوتاه عزیزم شام چی داریم؟

داستان کوتاه عزیزم شام چی داریم؟

ردی احساس کرد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است… به نظرش رسید که همسرش باید از سمعک استفاده کند ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.

دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو… ابتدا در فاصله ی ۴ متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ی ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.

ادامه نوشته

داستان کوتاه ماست مالی کردن

yoghurt 16x9 150x84 داستان کوتاه ماست مالی کردن

داستان کوتاه ماست مالی کردن

قضیه ماست مالی کردن از حوادثی است که درعصر بنیانگذار سلسلۀ پهلوی اتفاق افتاد و شادروان محمد مسعود این حادثه را در یکی از شماره های روزنامۀ مرد امروز به این صورت نقل کرده است:

«هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به

ادامه نوشته

داستان کوتاه دو دیدگاه

Nasa Logo 150x121 داستان کوتاه دو دیدگاه

داستان کوتاه دو دیدگاه

با توجه به مطالب دریافت شده به اطلاع عزیزان می رسانیم این داستان حقیقت نداره ولی شنیدن آن به عنوان یک مطلب آموزنده خالی از لطف نیست. لذا برچسب واقعی از این داستان حذف گردید… اطلاعات بیشتر را می توانید از اینجا دریافت نمایید  .

هر دهه در آمریکا کتابی بنام ( اشتباهات بزرگ ) چاپ میشود . از خاطرات رئیس سازمان ناسا ی آمریکا که در این کتاب ثبت شده  این  است که وقتی فضانوردان از جو زمین خارج میشدند، به علت عدم وجود جاذبه قادر به نوشتن گزارش نبودند.  زیرا جوهر خودکار یا خودنویس بر روی کاغذ اثری نمی گذاشت .

ادامه نوشته

داستان کوتاه انعکاس  

perfect portage reflection 1218 150x100 داستان کوتاه انعکاس

داستان کوتاه انعکاس

پسر و پدری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد به زمین افتاد و داد کشید: آآآی ی ی!! صدای از دور دست آمد: آآآی ی ی !! پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟ پاسخ شنید: کی هستی؟ پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو! باز پاسخ شنید: ترسو! پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟ پدر لبخندی زد و گفت: پسرم توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی! صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد، پدرش توضیح

ادامه نوشته

داستان کوتاه صلح واقعی

13 150x116 داستان کوتاه صلح واقعی

داستان کوتاه صلح واقعی

روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد.

هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقمند شد.

در نقاشی اول دریاچه ای آرام با کوههای صاف و بلند بود. بالای کوهها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود. همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است.

ادامه نوشته

متن کامل سرود ای ایران و تاریخچه

10124 EnATnCLE 150x107 متن کامل سرود ای ایران و تاریخچه

ای ایران ای مرز پرگهر

در شهریور ۱۳۲۳زمانی که نیروهای انگلیسی و دیگر متفقین تهران را اشغال کرده بودند، حسین گل گلاب تصنیف سرای معروف، از یکی از خیابان های معروف شهر می گذرد.
او مشاهده می کند که بین یک سرباز انگلیسی و یک افسر ایرانی بگو مگو می شود و سرباز انگلیسی، کشیده محکمی در گوش افسر ایرانی می نوازد. گل گلاب پس از دیدنِ این صحنه، با چشمان اشک آلود به استودیوی روح الله خالقی (موسیقی دان) می رود و شروع به گریه می کند.

ای ایران ای مرز پر گهر
ای خاکت سرچشمه هنر
دور از تو اندیشه بدان
پاینده مانی و جاودان
ای … دشمن ارتو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک میهنم
مهر تو چون شد پیشه ام
دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو ، کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما

سنگ کوهت دُر و گوهر است
خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کی برون کنم
برگو بی مهر تو چون کنم
تا … گردش جهان و دور آسمان بپاست
نور ایزدی همیشه رهنمای ماست
مهر تو چون شد پیشه ام
دور از تو نیست ، اندیشه ام
در راه تو ، کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما

ایران ای خرم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیکرم
جز مهرت بر دل نپرورم
از … آب و خاک و مهر تو سرشته شد دلم
مهرت ار برون رود چه می شود دلم
مهر تو چون ، شد پیشه ام
دور از تو نیست ، اندیشه ام
در راه تو ، کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما

ادامه نوشته

خاطره ای از استاد شفیعی کدکنی

n00030700 t 0 841641 150x117 خاطره ای از استاد شفیعی کدکنی

خاطره ای از استاد شفیعی کدکنی

چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا” رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سرکلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری “صدرا”.
ادامه نوشته

داستان کوتاه گدا

city 150x100 داستان کوتاه گدا

داستان کوتاه گدا

داشتم بر می گشتم خونه، مسیرم جوریه که از وسط یه پارک… رد میشم بعد میرسم به ایستگاه اتوبوس، توی پارک که بودم یه زن خیلی جوون با چادر مشکی رنگ و رو رفته و لباس های کهنه یه پیرمرد رو که روی یه چشمش کاور سفید رنگی بود همراه خودش راه میبرد رسید به من و گفت سلام!
من فکر کردم الان میخواد بگه من پول میخوام که بابام رو ببرم دکتر و از این حرفا اول خواستم برم بعد گفتم منکه عجله ندارم بذار واستم شاید کار دیگه ای داشته باشه منم همینطور که اخمام تو هم بود سرم رو به علامت جواب سلام تکون دادم و نگاهش کردم،
گفت آقا من باید بابام ( بعد پیرمرده رو نشون داد) رو ببرم مجتمع پزشکی نور آدرسش نوشته توی خیابان ولیعصر، خیابان اسفندیاری!
گفتم خب؟!
ادامه نوشته

داستان کوتاه از برای خدا؟… یا برای خود؟

fight Optimized 150x111 داستان کوتاه از برای خدا؟... یا برای خود؟

داستان کوتاه از برای خدا؟... یا برای خود؟

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.
ادامه نوشته

داستان کوتاه و امروز برف می بارید

Snow 150x150 داستان کوتاه و امروز برف می بارید
داستان کوتاه و امروز برف می بارید

و امروز برف می بارید
سرما بیداد می کند  و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته ، در یکی از بهترین شهرهای اروپا ، دارم تند و تند راه می روم تا به کلاس برسم .
نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می پیماید و با آب بینی ام مخلوط می شود .
دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می کنم و خود را به آغوش گرمای کلاس می سپارم .
استاد تند و تند حرف می زند، اما ذهن من جای دیگری است . برف شروع می شود ، این را از پنجره کلاس می بینم و خاطرات مرا می برد به سالهای دور کودکی ….. وقتی صبح سر را از لحاف بیرون آورده و اول به پنجره نگاه می کردیم و چه ذوقی داشت وقتی می دیدی تمام زمین و آسمان سفیدپوش است و این یعنی مدرسه بی مدرسه پس خودت را به خواب شیرین صبحگاهی میهمان می کردی و مواظب بودی انگشتان پاهایت بیرون از لحاف نماند و یخ بکند . خاطرات، مرا به برف بازی با دستکش های کاموایی می برد … که اول سبک بودند و هرچه می گذشت خیس تر می شدند و سنگین تر …. یاد لبو های داغ و قرمز که مادر می پخت و از آن بخار بلند می شد .
و حالا دختری تنها و بی پول و بی پناه که در یک سوئیت دوازده متری زندگی می کند و با کمک هزینه ۳۰۰ یوروی دانشگاه باید زندگی کند و درس بخواند .
این ماه اوضاع جیبم افتضاح است .البته همیشه افتضاح است اما این ماه بدتر ، راستش یک هزینه پیش بینی نشده بیشتر از نصف ماهیانه ام را بلعید و این وضع را بوجود آورد ، آن هم وقتی که نصف اولیه اش را خرج کرده بودم و این یعنی تا آخرماه هیچ پولی درکار نبود.
نمی دانم برای شما هم پیش آمده یا نه، که پس اندازی نداشته باشید و فقط به درآمدتان که زیاد هم نیست متکی باشید .

ادامه نوشته

داستان کوتاه منطق چیست؟


ادامه نوشته

داستان کوتاه رسم پهلوانی

Takhti 109x150 داستان کوتاه رسم پهلوانی

داستان کوتاه رسم پهلوانی

مسابقات کشتی آزاد قرمانی جهان در سال ۱۹۵۹ در استادیوم ثریای سابق در خیابان حافظ تهران برگزار می شد و دو نفر تا پای فینال پیش رفتند: غلامرضا تختی از ایران و پتکو سیراکوف از بلغارستان . تختی در طول مسابقه یکبار زیر گرفت و سیراکوف را خاک کرد و پایش را سگک قرار داد ولی سیراوکف روی سگک تختی بدل کرد و سرپا ایستاد کشتی بار دیگر شروع شد و تختی بار دیگر زیر گرفت و حریف صاحب نام بلغاری را خاک کرد باز هم رفت توی سگک پای سیراکوف. دقیقه دوم یا سوم کشتی بود که فشار سگک تختی موجب ناراحتی شدید سیراکوف شد . سیراکوف با دست به پایش اشاره کرد و تختی او را رها کرد و از جا بلند شد فریاد تماشاچیان بلند شد که چرا تختی این کار را کرده است! پتکو سیراکوف منتظر رای داور نشد و خودش دست تختی را به عنوان کشتی گیر برنده بلند کرد.

منبع: روزنامه خراسان

یاد و خاطر این دو مرد بزرگ گرامی باد

داستان کوتاه دوست یا دشمن

داستان کوتاه دوست یا دشمن

 

index1 150x115 داستان کوتاه دوست یا دشمن

داستان کوتاه دوست یا دشمن

منوچهر احترامی داستان نویس کودکان و نوجوانان بود که در اسفند ۸۷ دیده از جهان فروبست

متن زیر داستان کوتاهی از اوست

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند

قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند

لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

ادامه نوشته

بزنید اون دست قشنگه رو  به سلامتی کی؟!…

بزنید اون دست قشنگه رو  به سلامتی کی؟!…

hands clapping Optimized 115x150 بزنید اون دست قشنگه رو

بزنید اون دست قشنگه رو !!….  به سلامتی کی؟!…

.* به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت :
اون رفیــــــــــــــــــــــــق منه …….
وقتی باختم گفت : من رفیـــــــــــــــــــــــــــقتم ……

*به سلامتی دریاچه اورمیه…
نه فقط بخاطر اینکه مظلومه به خاطر اینکه هیچ وقت اجازه نداد کسی توش غرق بشه…

*به سلامتی لرزش دست های پیر پدر

*به سلامتی‌ اون بچه‌ای که شیمی‌ درمانی کرده همه موهاش ریخته،
به باباش میگه بابا من الان شدم مثل رونالدو یا روبرتو کارلوس؟
باباش
میگه قربونت برم تو از همه اونا  خوش تیپ تری ….


*به سلامتی همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دایمیه!

*کمپوت باز کردیم بخوریم ، به مامانم میگم : مامان فکرکنم مزش عوض شده …میگه : آره
میگم : بریزمش دور ؟
میگه : نه بذار تو یخچال بابات میاد میخوره !!!!به سلامتی همه باباها….

*به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که
بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند .

*به سلامتی همه باباهایی که رمز تموم کارتهای بانکیشون شماره شناسنامه شونه…

ادامه نوشته

به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت2

به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت

مطلب امروز داستان داستان نیست تلنگریه به دل دردکشیده خیلی از ما ها… هر خطش یک لبخند رو بر لبات میذاره خنده ای که گاهی تلخه گاهی شیرین، گاهی بغضه گاهی حسرت  … خیلی از این جمله ها برای شما تکراری اینو خوب میدونم ولی ….. ولی شاید باز هم ارزش تکرار رو داشته باشه

ORMstories

happy face1 Optimized Optimized 150x112 به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت
به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت

به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره …

به سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه …

به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست …

به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه تَرکمون کنن درکمون می کنن …

به سلامتی اونایی که درد دل همه رو گوش میدن اما معلوم نیس خودشون کجا درد دل میکنن …

به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه …

به سلامتی کسی که هنوز دوسش داری ولی دیگه مال تو نیست …

به سلامتی مادر که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره خودشه …

به سلامتی همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دائمیه!

به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند …

ادامه نوشته

داستان کوتاه حکمت خدا

داستان کوتاه حکمت خدا

 
rain on table 480 Optimized Optimized 106x150 داستان کوتاه حکمت خدا

داستان کوتاه حکمت خدا

یک داستان زیبای واقعی که به ما می آموزد هیچ رویدادی بی دلیل نیست .
کشیش تازه کار و همسرش برای نخستین ماموریت و خدمت خود کـه بازگشایی کلیسایی در حومه بروکلین ( شهر نیویورک ) بود در اوایل ماه کتبر وارد شهر شدند .
زمانی که کلیسا را دیدند ، دلشان از شور و شوق آکنده بود . کلیسا کهنه و قدیمی بود و به تعمیرات زیادی نیاز داشت .
دو نفری نشستند و برنامه ریزی کردند تا همه چیز برای شب کریسمس یعـنـی ۲۴ دسامبر آماده شود . کمی بیش از دو ماه برای انجام کار ها وقت داشتند .

ادامه نوشته

تقدیم به پدر و مادر

تقدیم به پدر و مادر

 
Elderly Parents 150x100 تقدیم به پدر و مادر

تقدیم به پدر و مادر

——

آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن.

وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن.

وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!…

 ——

 شرمنده می کند فرزند را ، دعای خیر مادر ، در کنج خانه ی سالمندان …

به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن ولی تو پیری

بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشونو هل بدن !!! …

  ——

۱۰سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت…

۲۰سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت….

۳۰سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه…!!!

باباش گفت چرا گریه میکنی..؟

گفت: آخه اونوقتا دستت نمیلرزید…! :

ادامه نوشته

داستان کوتاه جعبه کفش

داستان کوتاه جعبه کفش

Shoebox 1 150x150 داستان کوتاه جعبه کفش

 

داستان کوتاه جعبه کفش

زن

 وشوهری بیش از ۶۰ سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد

در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد

ادامه نوشته

داستان کوتاه نه درس از زندگی آلبرت انیشتین

داستان کوتاه نه درس از زندگی آلبرت انیشتین

 

Albert Einstein rare pics40 150x113 داستان کوتاه نه درس از زندگی آلبرت انیشتین

داستان کوتاه نه درس از زندگی آلبرت انیشتین

۱- کنجکاوی‌تان را دنبال کنید: “من استعداد به خصوصی ندارم. فقط به شدت کنجکاوم.
درباره چه چیزی کنجکاو هستید؟ دنبال کردن کنجکاوی‌تان راز موفقیت‌تان است
.

۲- پشتکار با ارزش است: “نه اینکه من خیلی باهوش باشم؛ بلکه با مسایل زمان بیشتری می‌مانم.
تا زمانیکه به هدف‌تان برسید، پشتکار دارید؟ اینشتین می‌خواهد بگوبد، تمام ارزش تمبر پستی به این است که با تمام نیرو به چیزی بچسبد، تا اینکه به مقصدش برسد. مانند تمبر پستی باشید، مسیری را که آغاز کردید به پایان برسانید. به یاد بیاورید که در جایی دیگر اینشتین گفته بود،
من برای ماه ها و سالها فکر می‌کنم و فکر می‌کنم. ۹۹ بار نتیجه اشتباه است. صدمین بار حق با من است.

ادامه نوشته

بنوش  به سلامتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!11

cheers Optimized 150x150 داستان کوتاه بنوش به سلامتی .....

داستان کوتاه بنوش به سلامتیه ....

بذارید یکبار مثل خارجی ها بنوشیم ( فکر بد نکن چای می نوشیم) به سلامتی …

به سلامتیِ درخت! نه به خاطرِ میوه‌ش، به خاطرِ سایه‌ش.
به سلامتیِ دیوار! نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم رو خالی نمی‌کنه.
به سلامتیِ دریا! نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.
به سلامتیِ سایه! که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.
به سلامتیِ همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.
به سلامتیِ نهنگ!که گنده‌لات دریاست.
به سلامتیِ ز نجیر! نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس.
به سلامتیِ خیار! نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.
به سلامتیِ شلغم! نه به خاطر «شل»ش، به خاطر «غم»ش.

به سلامتیِ کرم خاکی! نه به خاطر کرم‌بودنش، به خاطر خاکی‌بودنش
به سلامتیِ پل عابر پیاده! که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا!
به سلامتیِ  برف! که هم روش سفیده هم توش.

به سلامتیِ رودخونه! که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.
می‌خوریم به سلامتیِ گاو! که نمی‌گه من، می‌گه ما.
دو باره به سلامتیِ دریا! که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.
می‌خوریم به سلامتیِ اون که همیشه راستشو می‌گه.
به سلامتیِ سنگ بزرگ دریا! که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش.
به سلامتیِ بیل! که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.
به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع! که یه‌تنه یه اتوبان رو حریفه.
به سلامتیِ عقرب! که به خاری تن نمی‌ده
(عرض شود که عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش می‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه)
به سلامتیِ سرنوشت! که نمی‌شه اونو از سر نوشت.
به سلامتیِ سیم خاردار! که پشت و رو نداره

داستان کوتاه ژیر زن و قصابی

old woman 113x150 داستان کوتاه پیرزن و قصابی
داستان کوتاه پیرزن و قصابی

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .

یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم …..

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ….. همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه …..

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟

ادامه نوشته

زندگی را نخواهیم فهمید اگر


cfiles365391 150x112 زندگی را نخواهیم فهمید اگر

زندگی را نخواهیم فهمید اگر

زندگی را نخواهیم فهمید اگر
از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را
بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر
دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی
بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.


زندگی را نخواهیم فهمید اگر
عزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و
حرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر
دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به
دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر
دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما
بی‌نتیجه ماند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر
همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل
که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.

ادامه نوشته