آنیوتا برگردان: احمد گلشیری
آنیوتا
برگردان: احمد گلشیری
استپان کلوچکف، دانشجوی سال سوم، توی ارزانترین اتاق یکمجتمع بزرگ آپارتمانی مبله میرفت و میآمد و سرگرم حاضر کردندرس آناتومی بود. دهانش خشک شده بود و پیشانیاش از فرط تلاشبیوقفه برای به خاطر سپردن مطالب به عرق افتاده بود.
هماتاقش، آنیوتا، دختری بیست و پنجساله، سبزه، ریزاندام،لاغر، رنگپریده با چشمان خاکستری روشن، جلو پنجرهای نشسته بودکه شیشههایش را نقش و نگار شبنمهای یخزده پوشانده بود. پشتشرا خم کرده بود و با نخ قرمز یقه پیراهن مردی را برودریدوزیمیکرد. در کارش عجلهای نشان نمیداد. ساعت دیواری راهروخوابآلود دو ضربه نواخت. با وجود این، اتاق را برای صبح سر وسامان نداده بودند، لباسهای خواب مچاله شده بود; بالشها،کتابها و لباسها همه جا پر و پخش بود. روی سطل بزرگ پسابی کهلبالب از کف صابون بود، تهسیگارهای زیادی شناور بود و آت وآشغالهای کف اتاق گویی بهعمد روی هم تلنبار شده بود.